که بوی غلیظ سیگار میدهد
مانده است مات ومبهوت

نه نه نه نه نه نه نه
یعنی خداحافظ
ممنون که این یک سال مطالب مزخرف وبلاگ منو خوندید
دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که خیلی دوسش دارم
خاکستر عقرب آهنی جناب معرکنژاد زمهریر ........ علیرضا
فرهاد پرسپولیسی خاله هانی و............................
دومان عزیز
عکسای مشمیز کننده گذاشتم
چرت و پرت نوشتم
خلاصه خیلی اذیتتون کردم
الان که دارم اینارو می نویسم بغض گلومو گرفته ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم
دلم خیلی گرفته
انگار تموم ابرای دنیارو تو دلم جمع کردن می خوان بچلونن بچلنون انقدر بچلولن تا ازش بارون بیاد
اگه فردا خدا نکرده شانس اینکه دوباره پای کامپیوترم بیشینمو داشتم و بودم
نظراتنئ می خونم
خدا که واسه ۲نفر رفتن من مهم باشه
خداحافظ تو ای تنها سلام من

ماهی قشنگی بود.
با دستان خودم، آنرا از آب درآوردم و شروع کردم به بوسیدن و نوازش آن ماهی زیبا.
جالب آنکه بسیار خوشحال بودم.
وقتی به خودم آمدم، ماهی کوچولو در دستانم مرده بود.
نمیدانم. شاید عشق ورزیدن بلد نیستیم.
باید فکری کرد.
باید فکری کرد. . .

اينجا يك درگيري خياباني است
خبري از حلوا نيست
فقط مشت و لگد است
دنداني ميشكند و دماغي خون آلود
كاملا عادلانه به نظر ميرسد
گلهاي باغچهي خانهاي بيطرف لگدمال شده است
همه رفتهاند
صدايي ميآيد
پيرزني براي گلهاي لگدمالش مرثيه ميخواند
دندانها و دماغها بهترند
ولي از باغچه خبري نيست
اينجا يك درگيري خياباني است
از حلوا هم خبري نيست . . .
افسوس
من به پدربزرگ گفتم : بابابزرگ میخوام یه چیزی بهت بگم.
سر تکون داد و گفت : نشنیدم ، بلندتر بگو.
گفتم : من شیفته یکی از همکلاسیهام شده بودم ولی خوب . . .
گفت : نشنیدم ، بلندتر بگو.
گفتم : دخترخوبی بود ، مهربونم بود ،تازه خوشگلم بود اما . . . اما الان با یکی دیگه دوست شده.
گفت :نشنیدم ، بلندتر بگو.
گفتم : بابابزرگ اصلا بیخیال شو. من همیشه دیر کردم این بار هم مثل همیشه. و اشک رو از روی صورتم پاک کردم.
پدربزرگ هیچی نگفت و با نوک انگشتهاش اشک رو از گوشه چشمش پاک کرد.
جشن تولده. ممنوعه؟
زن بيحجاب نداريم. زن با حجابم نداريم.
مرد بيغيرت نداريم. مرد با غيرتم نداريم.
نوار مبتذل نداريم.
ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم.
حشيش، گرس، ترياك، ذغال خوب و رفيق ناباب نداريم..
رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم.

شرمندهتونم هيچ چيز ممنوعه كلاً نداريم.. نداريم.
مهمونيه ولي مهمون هم نداريم...
جشن تولد يه بچهس ولي بچه هم نداريم.
شايد وکيل پايه يک دادگستري
دارد دفاع مي کند از دختري که نيست
اسمش «پري» ... نه! از همه جنبه ها پري!!
از يک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
يک مشت موي سرزده از زير روسري
از دختري که گفته به اين هيچ! عاشقست
از دختري که رفته ، با مرد ديگري
ليلاي قصّه خط زده کلّ کتاب را
پيدا نموده شايد مجنون بهتري!...
رو مي کند به سمت تماشاچيان وکيل
فرياد مي زند که تو دختر مقصّري؟!
دختر فقط عروسک بازي زندگيست
تو مرده اي به خاطر اين جرم: دختري!
ديگر به اختيار خودت نيست ماندن و...
وقتي که از تمامي خود رنج مي بري
حس مي کني گرفته دلت از هر آنچه نيست
مي خواهي آسمان را بالا بياوري...
قاضي نگاه مي کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلي پير داوري
از خود سؤال مي کند آيا نمي شود...
آيا نمي شود که از اين جرم بگذري؟!
رو مي کند به سمتِ وکيل ِ در آينه
با يک نگاه خسته و يک جور دلخوري
شاهد: خودش، دليل:خودش ، حکم: زندگي
قاضي: خودش، وکيل:خودش ، متـّهم: پري!
شهلا: چرا كشتیش! همون وقتی كه اومدی سراغ من! زن از بوی تن شوهرش. از نگاش، از حرف زدنش میفهمه كه بهش خیانت میكنه. اولین باری كه بو ببره میشكنه. وقتی بشكنه، میمیره! چون هیچوقت، هیچ جوری نمیتونی بندش بزنی. تو فقط مرگشو جلو انداختی. همین!
ناصر: ولی من نكشتمش!
شهلا: خودتو فریب میدی مثه بقیه! میدونی چرا از مرگ میترسی؟
ناصر: تو نمیترسی؟
شهلا: نه! اگه میترسیدم زندگیمو گدایی میكردم. مثه شما مردها كه عشق رو گدایی میكنید.
ناصر: یعنی شماها بیگناهین! خودت گفتی كه تو هر معادلهای دو طرفو باید در نظر گرفت!
شهلا: ما فقط مظلومیم! یا بیچاره!
ناصر: تو چی؟
شهلا: من فقط عاشقم. عاشق!
ناصر: اینم یه جور فریبه!
شهلا: چند ساعت دیگه میبینی، با چشم سر! وقتی كه بالای دار رقصیدم. تو جرئتشو داری بیا اونجا برقص!
ناصر: شاید این آرزو رو بهدلت گذاشتم!
شهلا: چه جوری؟
ناصر: با بخشش. پای چوبه دار. اونوقت یه جوری هم تو رو نجات دادم، هم خودمو. راحت كردم.
شهلا: خیالاته! تو منو كشتی. وقتی كه تقاضای اعدام كردی. همونطور كه اونو كشتی. وقتی كه باهاش پیمان داشتی! و بهش خیانت كردی!
ناصر: اینطور كه تو پیش میری بیشتر مردا قاتلن!
شهلا: نیستن؟


حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

بوی نفت بوی خون بوی موی کز خورده
این ورا کسی انگار چند روزیه مرده
چند تا قرص خواب آور با یه تیغ خون آلود
قوطی پر از کبریت رد نازکی از دود
اون نگاه واموندش خیره مونده رو دیوار
چند تا کاغذ پاره چند تا دونه ته سیگار
پینه ی کف دستش کفش های فرسوده
این نشونه ها یعنی مرد زندگی بوده
مثل اینکه خوابیده سال های سال اما
سال های کابوسی سال های بی رویا
بعد از این همه مردن اون بعیده برگرده
مرگ ازش عقب مونده بس که خودکشی کرده

چرا عزرائیل به سراغم نمی آید ؟
می ترسم دیرگاهی بیاید که من تازه لذت را فهمیده باشم !
